تبليغاتX
در هیاهوی سکوت
# بی صدا فریاد کن #

بمان با من که من بی تو صدای خسته در بادم
در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم
نمی دانم چرا غم ها نمی دانند که من سلطان غم هایم
بیا ای یار دستم گیر که من تنهای تنهایم

********************************

مرده ام در کوچه های بی کسی
سنگ قبرم را نمی سازد کسی
سوختم خاکسترم را باد برد
بهترین یارم مرا از یاد برد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط آرش | 

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم

به دل امید درمان داشتم، درمانده تر رفتم

تو کوتَه دستیم می خواستی ورنه من مسکین

به راه عشق اگر از پا در افتادم، به سر رفتم

نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم

ز کویت عاقبت با دامنی خونین جگر رفتم

حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی

زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم

ندانستم که تو کی آمدی، ای دوست کی رفتی

به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم

تو قدر من ندانستی و حیف از بلبلی چون من

که از خار غمت ای تازه گل خونینه پر رفتم

مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت

بلی رفتم ولی هر جا که رفتم در به در رفتم

به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذار من

از این ره برنمی گردم که چون شمع سحر رفتم

تو رشک آفتابی کی به دست «سایه» می آیی

دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/26ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط آرش | 

به دست غم گرفتارم بيا اي يار دستم گير
به رنج دل سزاوارم مرا مگذار دستم گير
يکي دل داشتم پر خون شد آن هم از کفم بيرون
چو کار از دست شد بيرون بيا اي يار دستم گير
ز وصلت تا جدا ماند هميشه در عنا ماندم
از آن دم کز تو واماندم شوم بيمار دستم گير
کنون در حال من بنگر که عاجز گشتم و مضطر
مرا مگذار و خود مگذر در اين تيمار دستم گير
بجان آمد دلم اي جان ز دست هجر بي پايان
ندارم طاقت هجران به جان زنهار دستم گير
هميشه گِرد کوي تو همي گردم به بوي تو
نديدم رنگ روي تو از آنم زار دستم گير
چو کردي حلقه در گوشم مکن آزاد و مفروشم
مکن جانا فراموشم ز من ياد آر دستم گير
شنيدي آه فريادم ندادي از کرم دادم
کنون کز پا در افتادم مرا بردار دستم گير
نيابم در جهان ياري نبينم غير غمخواري
ندارم هيچ دلداري تو اي دلدار دستم گير
عراقي چون نِيي خرم گرفتاري به دست غم
فغان کن بر درش هر دم که اي غمخوار دستم گير

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/22ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط آرش | 

کاش می تونستم امشبو پر بکشم تا آسمون


رها بشم از خاطره ها از گریه های بی امون


کاش می تونستم امشب دوباره با خودم باشم


گرد فراموشی روی روزهای تلخم بپاشم


کاش می تونستم امشب پا رو غرورم بذارم


گریه کنم از ته دل بگم چقدر دوسِت دارم


کاش می تونستم اسمتو دوباره فریاد بزنم


بگم اگه جواب ندی به سیم آخر می زنم


کاش می تونستم امشبو کنار تو سحر کنم


تمومِ دنیا رو واسه دیدنمون خبر کنم


کاش می تونستم لحظه ی خوب و بدُ عوض کنم


فقط کنار تو باشم از با تو بودن حظ کنم


کاش می تونستم که فقط یه بار دیگه ببینمت


تو رو فقط واسه خودم فقط خودم بچینمت


کاش می تونستم .............


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط آرش | 

ای کاش این آمد و رفت من و دنیایم نبود


ای کاش خنده ی بی ریشه و ظاهر رویایم نبود


ای کاش این دفتر زندگی و خاطرات تلخش نبود


ای کاش من و تنهایی بی انتهایم در این زندگی نبود


ای کاش این روح خسته ی حق دادی ناخواهم نبود


ای کاش سرگردانی و سرگشتگی روح ناخواسته ام نبود


ای کاش رویای خاطره ی زندگی پر جنگ و جدالم نبود


ای کاش دوستی بی وفایی بی وفایان نبود


ای کاش سرکوبی هستیَم برای هستیان نبود


ای کاش تلخی و مخشوشی این خاطره ی زندگی نبود


ای کاش آرایش یک روزه و مرگ یکباره ی گل نبود


ای کاش هستیِ من و زنده بودن ناخواسته ام نبود


ای کاش این ای کاش ها نبود.............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/29ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط آرش | 
به نام خدا
سلام دوستان از اینکه چند وقتی نبودم لطفا منو ببخشین، رفته بودم مسافرت جای تک تک شما رو هم خالی کردم البته قبل از رفتنم خواستم یه آپی در این زمینه کرده باشم که نشد ولی به هر حال متن زیر را که از طرف بهترین همراه و همدم صبورم به من رسیده از من و او پذیرا باشید.
تو را دوست داشتم
و این مقدمه ای شد تا همان غروب پاییزی را شناختم دیگر هیچ چیز غیر از تو برایم معنی نداشت در دلم خانه ای برایت ساختم که جایگاه همیشگی برایت خواهد بود. به خودم قول دادم در هر زمان بودنت را حس کنم و باور کنم که تو بهترینی.
حقیقت هم جز این نیست وقتی شور و شوق خود را نسبت به تو دیدم نتوانستم شادی خود را پنهان کنم می خواستم عاشقان و معشوقان بدانند که من دوستت دارم و تو قبل از این ها در قلبم جای داشتی و من این را نمی دانستم.
وقتی برای اولین بار شعله عشقت در دلم روشن شد آنگاه فهمیدم که تو همان هستی که من می خواستم و یادت باشد...
تا یادم هست...
زندگی به من آموخته که اشک چیست ولی اشک به من نیاموخته زندگی چیست.
زندگی به من آموخته که دروغ چیست ولی به من نیاموخته که چگونه آن را تحمل کنم.
زندگی به من آموخته که دوست داشتن چیست ولی به من نیاموخته که چگونه آن را فراموش کنم پس نازنینم تا زندگی فراموش کردن را به من نیاموخته...
هر گز فراموشت نخواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/16ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط آرش | 

هست و نیست از توست، اگر صدا و نفسی است، اگر قلب و دلی است از توست، از تو که در عطر نفس هایت شبنم شکوفه های بهاری جاریست. در نگاه تو زیباترین ترانه ی دوستی موج می زند. با عطر نجیب تو از عطر افشانی تمام گل ها نیازم تنها داشتن و بوییدن توست. دوست دارم پرستوی وجودت همیشه در آسمان خوشبختی پرواز کند و بالهایش هرگز اسیر تیر بدبختی نشود.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط آرش | 

سلام،
سرسنگینی، عیب ندارد بهتر از این است که بشنوم غمگینی، به فرض که دوستم نداری نه خودم، نه نامه هایم را، این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست، خودش کلی دلیل است. راستی ممنون که به شکل معجزه آسایی امسال روز تولدم یادت ماند، شاید هم کسی یادت انداخت اما تبریکت به همه جزیره های کشف شده و کشف نشده دنیا می ارزید کلی ذوق کردم ببین دوست دارم یک چیز را باور کنی، زیبا! به خدا هیچ کس تو را به اندازه من دوست ندارد، بگو باورت شد، ننویس.
با غصه تمامش می کنم فقط به خاطر اینکه می دانم هر وقت کلاغ های قصه مادربزرگ به خانه هایشان رسیدند من و تو هم به هم می رسیم درست است یعنی هیچ وقت یعنی غیر ممکن است یعنی هرگز.
صفحه ی آخر را سفید می گذارم تا مثلا فقط برای دلخوشی ام جواب دهی با اینکه می دانم نمی دهی، به هر حال می توانی برای سرگرمی خط خطی اش کنی یا از آن اسکلت هایی که وقتی خودکار یا مداد گیرت می آید می کشی، بکشی.
دیگر حرفی نیست فعلا با یک بیت شعر که نمی دانم در ذهن کدام شاعر متولد شده تمامش می کنم:
                            هر کس که گفت بهر تو مُردم دروغ گفت
                            من راست گفتمه ام که برای تو زنده ام                
مریم حیدرزاده

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/02ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط آرش | 

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، از پی اش بروید، هر چند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که با بال هایش شما را در بر می گیرد، تسلیمش شوید، گر چه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند.
وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید،
گر چه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد، همان گونه که باد شمال باغ را بی بر می کند.
زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد، به صلیبتان می کشد.
همان گونه که شما را می پروراند، شاخ و برگتان را هرس می کند.
همان گونه که از قامتتان بالا می رود و از نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش می کند،
به زمین فرو می رود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند.
عشق شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند.
می کوبدتان تا برهنه تان کند.
سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند.
آسیابتان می کند تا سپید شوید.
ورزتان می دهد تا نرم شوید.
   آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند،
 نانی مقدس شوید.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/21ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط آرش | 

بچه بودم نه دیگه منتظر زنگ بودم
نه دیگه واسه تو و مثل تو دلتنگ بودم
بچه بودم تو نبودی شبا زود خوابم می برد
دل کوچیکم فقط غصه بازی رو می خورد
بچه بودم چقدر صاف و روون می خندیدم
خوبیش این بود که ازت نمی خوامت نمی شنیدم
بچه بودم همه چی درست می شد، سخت نبود
هیچکی اندازه من اون روزا خوشبخت نبود
بچه بودم کسی بیخود منو اذیت نمی کرد
مثل تو میون بازیا خیانت نمی کرد
بچه بودم کسی مثل تو باهام بد نمی شد
بی توجه از کنار رویاهام رد نمی شد
بچه بودم نبود اون کس که بهم راس نمی گفت
مثل تو هیچکی بهم هر چی دلش خواس نمی گفت
بچه بودم عالمی بود آخه عاشق نبودم
از دست چشمای تو، در حسرت دق نبودم
بچه بودم عکس تو باعث درد سر نشد
جز تو هیچ کسی باعث رفتن به سفر نشد
بچه بودم کسی مثل تو منو رنج نداد
برد و باخت تلخ ما مزه شطرنج نداد
بچه بودم بیشتر از این زمونا در می زدن
اون روزا بزرگترا بیشتر به هم سر می زدن
بچه بودم چشم تو در به درم نکرده بود
اون روزا فکر و خیالت خبرم نکرده بود
بچه بودم اگه مثل حالا مجنون می شدم
از بزرگ شدن واسه ابد پشیمون می شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/13ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به نام آنکه زندگی می بخشد تا روزی آنرا خود باز پس گیرد
با سلام و عرض ادب محضر تمامی عزیزان
آرش طاهری, متولد و ساکن شهر تبریز و اگه سن منو بپرسین باید بگم کمی از شما کوچیکم.
این وبلاگ را با تمامی مطالبش با یک سبد آرزوی در حال رسیدن و سرخ ترین حس پرواز مرغی که می داند هرگز نمی رسد نه تنها به تو بلکه ...
تقدیم به همه کسانی می کنم که در انتظار رسیدن اوی گمشده خویشند تا شاید روزی ...

پیوندهای روزانه
موتور جستجو
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم دی 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
پیوندها
خدا برای من کافیست
تردید در عاشق شدن
تبسم تلخ
من خدا را دوست دارم چون ...
یه حرف رمانتیک از نیلو خانم
از دیروز تا امروز
پرشین رپ 33 _ امیر علی
وجود
جوک.اس ام اس.لطیفه.شعر.ترفند......
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM